۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

استفاده از تشویق

در یکی‌ از روزهای عادی زندگی ما در این شهر و دیار، بعد از یک روز کار پر از حرکت و فعالیت، راهی‌ مرکز ورزش نزدیک به مکان سکونت خود شدم.

امیدوار بودن که با کمی‌ ورزش و تحرک بدنی موفق شوم که خستگی‌ فکری و کاری خود را دارمان کنم و کمی‌ به سلامتی‌ جسمی‌ خود کمک کنم. با ورود به استخر چشمم به یک گروه کودکانی افتاد که دور مربی‌ خود حلقه زده بودنند و با دقت فراوان به توضیحات ایشان گوش میدادند. از زاویه دید من این گروه کوچک شامل پنج یا شش کودک زیر ده سال بود و بیدرنگ میشد که درجه خوشحالی را در حرکت بدن این فرزندان مشاهده کرد. مربی‌ شنا با تمام علاقه و توجه خود، حرکت پرش در آب و حرکات مناسب را نه تنها بااستفاده از کلام، بلکه با ژست بدن خود به شاگردانش می‌‌آموخت. پس از توضیحاتی کوتاه و در خور حوصله کودکان زمان تمرین عملی‌ و تمرین توضیحات مربی‌ بود. شاگردان که در یک صف خود به خودی و پر از هیجان ایستاده بودند، با سوت مریی و حرکت دست ایشان آهسته و با کمی‌ ترس به درون آب میپریدند. این پرش کوتاه همراه بادست و پا زدن و برگشت با شتاب کودکان به لبهٔ استخر توام میشد، و پس از خروج از آب، دوباره صف پرش تکمیل میشد. این صحنه آنچنان به نظرم زیبا، پیوسته، و با تداوم بود که م را به ادامه مشاهده برمی‌ انگیخت.

با خود می‌ اندیشیدم که‌ای کاش که در جامعه ایرانی‌ ما هم اینگونه تشویق‌ها و توجه به کودکان بیشتر مورد بحث قرار میگرفت।. استفاده از تشویق برای تربیت کودکان بجای مجازات و یا هر روش دیگر امریست که در علم روانشناسی‌ به آن توجه خاصی‌ میشود و بسیار کاربردی قلمداد میشود। این مشاهده عادی بسیار برای من آموزنده بود، و امید به تشویق دید مثبت در امر فرزند پروری.।

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

نقش مهم پدر بودن

از مهاجرت هر چه سخن بگویم باز هم کم گفته ایم. ما ایرانیان مهاجرت خود را هنوز که هنوز است

باور نکرده ایم و بسیار اندک یا پیش و پا افتاده به بحث و یافتن راهکار‌های مناسب برای تطابق در این شرایط پرداخته ایم.

با گرفتن جشن عید نوروز، سیزده بدر، و مراسم دیگر ما سعی‌ بر زنده نگاه داشتن فرهنگ خود می‌کنیم، ولی‌ ازپژوهشی عمیق در مورد عوض شدن راه و راسم زندگی ما ایرانیان پرهیز می‌کنیم.

از انجایی که این دهکده جهانی‌ به ما اجازه میدهد که مردان برخی‌ از خانواده‌های ایرانی‌ در ایران کار کنند تا که همسر و فرزندان ایشان در کانادا یا دیگر کشور‌های غربی زندگی کنند، مهاجرت هنوز امری قریب است.

جالب توجه است که در بین کمتر گروهی از مردمان دنیا این چنین مهاجرتی امکان پذیر است.

پدرانی که در ایران کار میکنند تا هزینه مسکن و تحصیلات و دیگر مخارج خانواده خود را در این طرف دنیا بپردازند.

البته نمی‌توان کتمان کرد که شرایط برعکس هم وجود داشته باشد، ولی‌ توجه این نوشته کوتاه بر نقش پدر است.

با اینکه بسیاری از پدران وظیفه نان آوری خانواده را به خوبی‌ انجام میدهند، ولی‌ پرسشی مطرح میشود که وظیفه سرپرستی، محبت، و حمایت پدرانه چگونه عرض یابی‌ میشود؟ مطرح کردن این پرسش که وظیفه و نقش پدر بودن چیست شاید کمی‌ دردناک باشد، ولی‌ ما نمیتوانیم هزاران نوجوان و جوان ایرانی‌ را که بدون پدر در خارج از ایران زندگی‌ میکنند فراموش کنیم.

البته در بحث نقش مهم پدر بودن با توجه به تعداد بیشمار پدران غایب، ما وارد دلایل گوناگون این غیبت خارج از مسئله کار و تامین درامد خانواده نمیشویم. در این بحث روی سخن ما به پدرانی که به راههای ناعادلانه از خانوادهها جدا میشوند نیست. همچنین ما متوجه هستیم که بسیار پدرانی هستند که به اجبار از فرزندان خود جدا میشوند، و یا موانعی خارج از اختیار ایشان شانس زندگی در کنار فرزندان را از ایشان میگیرد.

هر چند که شرایط اجتماعی ما ایرانیان به اندازه سیصدو شصت درجه با همه ملیت‌های دیگر فرق می‌کند، ولی‌ نیاز فرزندان انسان به داشتن پدری توانا و حاضر و همیطور مادری مهربان و آموزنده، همیشه وجود داشته و خواهد داشت.

دیده میشود که تعداد بسیاری از خانواده‌های ایرانی‌، در گذرگاه این سی‌ سال بهم ریخته گی نظام فرهنگی‌ و ملیتی ما، نوجوانان و جوانان خود را تنها در اقصا نقاط دنیای پهناورمسکن میدهند هر چند که پدر یا گاهی مادر و یا هر دو در ایران کار میکنند.

به روشنی میشود دید که مهاجرت این گونه , نه تنها به نفع جوانان ایرانی‌ ما نیست، بلکه نقش سرپرستی پدر و مادر به زیر سوال میرود.

واضح است که مهاجرت و دلیل آن یک پدیده بسیار پیچیده است، ولی‌ نقش پدر بودن تعریف خاص خود را دارد. بحث غیبت پدران و نقش فعال آنان در زندگی جوان ایرانی‌ نیاز به تحقیق و برسی‌ بیشتر دارد، اما در یک قالب کلی‌ از طریق مشاهده و تجربه میشود به اهمیت این جریان اشاره کرد. در این میان، بسیاری فرزندان بین مادران مقیم در کانادا یا دیگر کشورهای غربی و پدران شاغل در ایران در حل حرکت و مهاجرت دائم هستند.

اینجاست که میشود این پرسش را مطرح کرد که در این صورت ثبات، آرامش، برنامه ریزی برای آینده، و استقلال فردی، حرکت خلاق برای این نسل همیشه در حرکت کجا میرود؟

این جوانان که از داشتن پدری همدم به دلایلی محروم بوده‌اند، چگونه پدران و مدرانی برای فرزندان خود خواهند بود؟ مهاجرت ابعاد پیچیده بسیاری دارد که از دریچه چشم فرهنگی‌ ما پنهان مانده. امید که بتوانیم این آگاهی‌ را بوجود آوردیم که فرزندان ما به وجود پدران و مدرانی حاضر و فعال در کنار خود احتیاج دارند.





شاد باشید

پوران پور اقبال





۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

تشویش و یا نگرانی

تشویش، دلواپسی، اضطراب و یا نگرانی همه دلیلی‌ برای یک نا توانی‌ فیزیکی‌، فکری، روانی‌، و احساسی‌ است که متاثر از راه و روش زندگی‌ و نوع برخورد به مسائل روزمره میتواند به اشکال متفاوت بروز کنند.

تشویش و یا نگرانی یک حوصله و یا حالت بودن است در شرایط فشار،خستگی‌ فکری یا بدنی، ناراحتی‌، سنگینی‌ احساسی‌، و یا شرایط بیم و هراسمیتوانند چند برابر شوند.

وجود تشویش درونی تاثیر مستقیم بر فیزیک بدن ما می‌گذرد واحساس طپش قلب فراوان، لرزش، رعشه، تکان غیر عادی، احتیاط بیش از اندازه، گوش بزنگی نگران کننده، و یا حرکت متسی چشمیاز عوارض محسوس بشمار میروند.. گاهی اوقات علائم احساسی‌ از ترس شباهت زیادی به ناراحتی‌ قلبی دارد و فرد میتواند سراسیمه خود را به دکتر نشان دهد. در صورتی‌ که علائم بسیار شباهت دارند و کمک لازم همیشه از راه دارو‌درمانی نیست..

به نوعی وقتی‌ که به زبان روزمره اعلام می‌کنیم که دل و دماغ انجام کاری نداریم، ما از یک احساس نافذ و پیگیر صحبت می‌کنیم که حالت وجودی و بودن ما را به زیر سوال میبرد. تشویش و نگرانی و یا اضطراب اگر طولانی مدت باشد میتواند به ریشه بیماری روحی تبدیل شود، و در این مقطع زندگی‌ روز مره و وظایف کاری فرد دچار اختلال میشود. احساس تشویش و یا نگرانی همیچ دلیل بیرونی ندارد، ولی‌ ترس حاکی‌ از وجود یک خطر خارجی‌ و یا احساس این خطر در وجود فرد است. نگرانی در مورد انجام یک کار در آینده و یا ترس از نتایج یک کار احساسی‌ عادی است، ولی‌ اگر این احساس همیشگی‌ و طولانی مدت باشد و فرد را از عملکرد‌های خویش باز نگاه دارد،، آنگاه فرد نیاز به درمان دارد.

آگاهی ‌ توانا ایی‌ میا فریند..

پوران پور اقبال



فرق حوصله با احساس:

در شرایطی ما احساس کم حوصلگی یا "سر دماغ نبودن" می‌کنیم. در تجربه این احساس، ما یک فکری را هم که وابسته به این احساس است در ذهن خود میپرورا نیم. گاهی، فکر اینکه چه مقدار از رفتار دیگری رنج می‌بریم، میتواند به تشدید احساس سر خوردگی و یا آزردگی خاطر بیافزاید. در این روحیه شرایط فیزیکی ما دچار تغییر و تحول میشوند؛ هورمون‌های منفی‌ بیشتر تولید شده و رفتار ما متاثر از احساسات ما دگرگون میشوند.

حوصله ، حالت بودن ماست، این حالت مداوم است و پیگیر یا نافذ.

احساس یا محرک نفس، نتیجه تجربه کردن ماست که به شکلی‌ بیان میشود. احساس شبیه هوایی‌ است که در منا طق مختلف میتواند ابری، آفتابی، صاف، و یا گرفته باشد.

حوصله یک نشانه است، یا یک علامت برای رفتار - گفتار - و احساس ما در یک مسائل مشخص در صورتی‌ که احساس نمایان گر هوای درون وجود ماست.

افراد دمدمی مزاج به دلایلی فاقد کنترل احساسی‌ و حوصله هستند، به همین دلیل هم هیچگاه نمی‌شود حوصله و یا عواطف اینافراد را پیشبینی‌ کرد.


به امید با حوصله بودن و کنترل احساسات.

پوران پور اقبال


بر رسی‌‌ همه جانبه زندگی‌ افراد

تاریخ علم روانشناسی‌ برمیگردد به دنیای فلسفه، معرفت، و دنیایی که سوال مهم دانشمندان این بود که ما چه هستیم، چگونه بوجود آمده ایم، چگونه میدانیم، از کجا میاییم و به کجا میرویم. در قرن هیجدهم دید تحقیق علمی‌ به افرادی بود که بطور ناگهانی و یا در یک دوران طولانی مدت رفتارهای عجیب از خود نشان میدادند. گروه مورد توجه زنانی بود که به قول فروید، هیستریک بودند و یا دچار تشنج و تنش‌های عصبی بودند. در دنیای که فرق بین نرمال و غیر نرمال نامشخس است، باید بدانیم که علم روانشناسی به‌ بر رسی‌‌ کلی‌ و همه جانبه زندگی شخصی‌ افراد می‌ پردازد تا بتواند شناخت نسبی‌از رفتارها، افکار، و روابط بین انسانی‌ که دچار اختلال میشوند به دست آورد. .

برای درک مقوله ادراک، درک و یا شناخت، بایستی بدانیم که تشکیل، داشتن، و ترجمه احساس به اشکال مختلف صورت می‌گیرد. درک از یک جسم، یک بحث، یک واقعه، و یا یک احساس نیاز به درک احساسی‌ و یا داشتن تصویر از فرم، شکل، الگو، نقش، و دیگر خصوصیت این پدیده داریم. این مشاهده، تجربه، آگاهی‌، و دریافت , زمانی‌ کامل میشود که ما از احساسات لمسی, چشای، شنوی، بینایی، وادرکی خود بهره ببریم تا یک تصویر در ذهن خود بوجود بیاوریم. ما زمانی‌ می‌‌اموزیم که تغییری در تجربیات خود که همه جانبه هستند، احساس کنیم. شناخت مفاهیم، پذیرفتن قواعد زندگی، و بها دادن به ارزش‌های انسانی‌ همه از همین دریچه آموخته میشوند و با تمرین درونی میشوند.

افکار ما عموما به ما میگویند که در یک شرایط خاص چه احساسی‌ خواهیم داشت و نوع این احساس چه می‌باشد. گاهی اوقات افکار ما بدور از رفتارهای ما عمل میکنند، یعنی‌ رفتار و افکار ما در دو سیر متفاوت میچرخاند. فکر ما در هنگام انجام کارهای خود به خودی به دور از رفتار عمل میکنند. بطور مثل در هنگام رانندگی‌ و یا شرایط دیگر که ما بدون فکر کاری را انجام میدهیم. همه ما یک سری رفتار‌ها را مرتب در مغز خود تکرار می‌کنیم و یا در فکر خود آنهارا پرورش میدهیم. توقعات ما از زندگی، دید ما به دیگران، طرز فکر ما نسبت به شروع و پیدایش یک احساس تشویش، همه و همه در کنترل ما بر فکر و رفتار تاثیر می‌گذرد. در مجموع میشود گفت که اعتقادات عمیق و درونی ما نسبت به زندگی گاهی ما را و وامیدارد که آن چیزی را که از آن وهمه داریم برایمان واقعی‌ می‌کند.

چیزی که امرزه از طریق راه‌های علمی‌ ثابت شده است این است که افکار منفی‌ رفتار‌های ما را به سمت هیجان اضافه میکشد و این خود احساسات آشفته را دامن میزند.

سلامتی‌ روح و روان، جسم و جان ما همه به این امر مرتبط است که ما چگونه میندیشیم.

به امید داشتن تجربیات هر چه بهتر در هر روز زندگی‌.

پوران پور اقبال

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

روانشناسی و خودشناسی

From: Saeid Reza Pour Saied, Clinical Counsellor

همانگونه که می دانید، "خودشناسی" بحثی نیست که آن را بتوان در چند صفحه خلاصه کرد. همه ی بزرگان دانش و ادب و فلسفه از دوران یونان باستان و حتی پیش از آن گرفته تا به امروز، کتاب های مفصل در این رابطه نوشته اند. از این رو، من تنها به لُب آنها از دیدگاه روانشناسی اشاره ای گذرا و به اختصار خواهم کرد.

انسان برای رسیدن به بلوغ فکری – عاطفی و روانی و در یک کلام، خودشکوفایی، نیازمند بازنگری افکار، احساسات و اعمال خویش است. لازم است که فرد هرازچندگاهی نگرش ها، افکار و هیجانات خویش را مورد مُداقه قرار دهد تا بتواند در صورت لزوم آنها را تعدیل، اصلاح و پالایش نماید. این پالایش می تواند یا با پرداختن به ادبیات، شعر و رمان های ادبی، هنر و موسیقی و بطور خلاصه وارد شدن در این حوزه های فکری و فرهنگی و علمی صورت پذیرد و یا با "درون نگری". این مورد اخیر، یعنی "درون نگری" از سایر روش های مذکور به مراتب دشوارتر است زیرا هوشیاری فعال و دقت نظر زیادی می طلبد. فردی که می خواهد افکار و حالات روحی-روانی خود را از طریق درون نگری بازشناسد، می باید به افکار و عواطف خود از دیدگاه شخص دوم بنگرد و این کاری است بسیار دشوار اما شدنی. لازمه ی بررسی احوالات درونی از دیدگاه شخص ثانی آن است که همزمان با ورود افکار و عواطف در ذهن، قسمت دیگری از ذهن آنها را مورد دقت و توجه قرار دهد. در واقع علاوه بر اینکه مغز دستور انجام کار یا رفتار و یا احساس خاصی را صادر می کند، در عین حال قسمت دیگری از مغز به حالت مراقبه آنها را مورد توجه قرار دهد.

در اینجا اجازه می خواهم این فرآیند را در سه بخش توضیح دهم.

آگاهی: آگاهی نسبت به نگرش های زیربنایی افکار، احساسات و انگیزه ها

در این مرحله از آگاهی، فرد نسبت به نگرش های فکری خود که زمینه ی احساسات، عواطف و هیجانات هستند، بصیرت پیدا می کند. وی آنها را انکار و تحریف نکرده بلکه تنها مورد مشاهده قرار می دهد.

در یک پژوهش علمی که توسط یکی از همکاران اینجانب در تهران صورت گرفته بود، از تعداد صد نفر پرسیده شده بود که آیا دچار حسادت هستند یا خیر و اگر هستند، به چه میزان. 53 درصد از افراد افکار و هیجانات مربوط به حسد را در خود انکار کرده بودند. یعنی معتقد بودند که اصلا حسود نیستند. 24 درصد از افراد گفته بودند که گاهی دچار حسد می شوند و 18 درصد از افراد نیز معتقد بودند که خیلی به ندرت دچار چنین احساسی می شوند. بقیه افراد پاسخ مشخصی به این پرسش نداده بودند.

اینگونه آمارها نشان از غفلت و عدم آگاهی ما از احساسات و هیجاناتمان دارد. در واقع فرد دوست ندارد که احساسات و عواطف منفی را در خودش ببیند تا چه رسد به اینکه بخواهد آنها را مورد بازنگری قرار دهد. او حقیقت را نادیده می گیرد و یا انکار می کند زیرا از پی بردن به حقیقتی تلخ در درون خود واهمه و وحشت دارد. در نظر او وجود حسد در شخصیت اش نشان پلیدی و بدذاتی اوست. پس می پندارد که حتما این خصلت را ندارد یا نباید داشته باشد. غافل از اینکه کتمان همیشگی آنها ممکن نیست زیرا هرازچندگاهی این افکار و احساسات از سانسور مکانیسم های دفاع روانی عبور کرده و خود را به سطح خودآگاهی می رسانند. در آن لحظه خدا می داند که فرد چه احساسات بدی را تجربه می کند. بنابراین اشتباه دوم را مرتکب می شود یعنی توسط مکانیسم های دفاعی وجود آنها را در خود انکار می کند تا شاید بتواند ذهن خود را از گزند پلیدی ها پاک و منزه نماید و در نهایت به آرامش نسبی و قابل قبولی دست یابد. نتیجه ی این کوشش بیهوده آن است که رشد شخصیت در همینجا به پایان می رسد و فرد پا را از روی اولین پله، یعنی "آگاهی"، واپس می کشد.*

در اینجا لازم است توضیح کوتاهی پیرامون مفهوم "آگاهی" بدهم. براستی منظور ما از "آگاهی" چیست؟ آن "آگاهیگ که به ما بصیرت و شناخت می دهد چگونه آگاهی ای است؟؛ مراحل این "آگاهی" کدام است و چگونه می توان به آن دست یافت؟

به نظر من "آگاهی" اصیل مراحل و مراتب زیر را داراست:

- قله ی اول: درک و تجربه ی احساسات و عواطف از طریق درون نگری؛ یعنی حالتی از بصیرت یا اشراق به آنها. احساس حسادت، کینه، خشم و آزردگی، احساس حقارت، نگرانی و اضطراب و یا احسالس غرور و افتخار و قدرت و کنترل را مورد تایید قرار دهید. آنچه مهم است درک آنهاست. درک آنها با روش درون نگری.

هنگامی که مضطرب می شوید برای مدت یک ربع ساعت فقط به این اضطراب توجه کنید. کار دیگری انجام ندهید. بگذارید اضطراب تمام وجود شما را فرا بگیرد و بر روان وجسم شما چیره شود. تو تنها یک ناظر باش. کار دیگری نکن، تنها این اضطراب را مشاهده کن. آن را با حس بدن درک کن. سپس برای مدتی در یک گوشه بنشین و تنها از بُعد و دیدگاه شخصی دیگر به آن اضطراب توجه کن. پس از مدتی حدود 20 دقیقه آن اضطراب تخفیف می یابد؛ به حکم "چو شد اهرمن، سروش آمد".

قله ی دوم: خویشتن را از عواطف منفی خالی کن، از رشک ها، بغض ها و کینه ها، خشم و احساس نفرت، غرور بیجا و افکار بیهوده، منیت ها و بزرگ نمایی های دروغین. هنگامی که از اینها خالی شدی، "آگاهی" می آید. جمع آگاهی با این عواطف در یک جا محال است. زمانی که اینها در درون تو حضور داشته باشند، با "آگاهی" فاصله ی بسیار داری.

رابطه ی آگاهی با چنین صفات شخصیتی رابطه ای وارونه است. هر قدر از میزان این صفات کاسته شود، به همان اندازه به آگاهی حقیقی نزدیک تر می شوی. البته در خالی کردن ذهن از این عواطف نیز می باید محتاط بود که ذهن از همه ی این عواطف خالی نگردد وگرنه دچار افسردگی خواهی شد. بگذار انگیزه ها و احساسات و عواطف انسانی در تو جاری باشد. برای تحقق اهداف و آرزوهای خود به آنها نیازمندی. عواطف در واقع انرژی لازم برای ادامه ی مسیر تا رسیدن به مقصدهایی را در تو تقویت می کند.

قله ی سوم: این قله که فتح آن از همه سخت تر است، خودشناسی است.

در ادبیات، روانشناسی، ... و مذاهب در این زمینه صحبت های بسیاری شده است که گاه به دلیل پیچیدگی کلام، حق مطلب ادا نگردیده است. شاید کمتر کسی به اندازه ی مولانا تا بدین پایه به خودشناسی توجه کرده و آن را تشریح نموده باشد. بیش از نیمی از مثنوی معنوی به توضیح این مهم پرداخته است. مولانا به خوبی دریافته بود که همه ی بدبختی انسان به خاطر خودناشناسی است. در روانشناسیِ بزرگانی چون "گوستاو یونگ" و "اریک فروم" و نیز در فلسفه ی اسپینوزا بیش از دیگران به این موضوع یعنی خودشناسی پرداخته شده است. (نام این بزرگان از آن نظر در اینجا آورده شده که خوانندگان محترم در صورت تمایل بتوانند به آراء آنها در این رابطه مراجعه نمایند.) اما توصیه های نگارنده برای دستیابی به مراتبی از خودشناسی به قرار زیر است:

اگر می خواهی خودت را بشناسی به احوال خویش در ارتباط با دیگران دقت کن. به احساساتی که در روابط اجتماعی با دیگران در تو ایجاد می شود توجه کن. ببین دیگران در تو چه احساسات و عواطفی را بر می انگیزند. به یکی حسد می ورزی. به دیگری احساس کینه و عداوت داری. سومی احساس ترس و اضطراب و چهارمی خشم و رنجش را در تو بر می انگیزد. پنجمی حس حقارت و ششمی حس نفرت و انتقام را در تو دامن می زند. همه ی این احساسات نمایانگر شخصیت آن افراد نیست بلکه این احساسات جزیی از خود تو هستند. تو هستی که خودت را به دیگران فرافکنی می کنی. این حب و بغض و کینه و خشم و اضطراب و غیره در واقع همه از جمله صفات شخصیت تو هستند و نه برخاسته از دیگران. اما بدون آنکه متوجه باشی، دیگران را به آن صفات متهم می کنی چراکه برای تو پذیرش اینکه حسود و یا حقیر هستی خیلی سخت است. دیگرانند که اشکال دارند اما من شخصیت خوب و قابل قبولی دارم فقط نمی دانم چرا دیگران مرا درک نمی کنند. "من حسادت نمی کنم، این اوست که بیهوده پُز می دهد." "من احساس حقارت نمی کنم، این اوست که خودش را برای من می گیرد." من خسیس نیستم، این اوست که بیهوده پول هایش را خرج می کند".

همه ی این توجیهات یا مکانیسم های دفاعی برای آن است که فرد نظر مساعدی نسبت به خودش به دست آورد. از دیدگاه روانشناسی در صورتی که تا حد کم از آنها استفاده شود، می تواند به حفظ تمامیت شخصیت یا "من" فرد کمک نماید (این نظر روانشناسی امروز است.). اما به نظر من اگر انسان بخواهد به جریان رشد و خودشکوفایی حقیقی خود ادامه دهد، هر قدر از این توجیهات که نوعی "فرار از واقعیت" است دوری جوید، به پرورش شخصیت خود کمک نموده است.

و اما یکی از پارامترهای "شناخت خود" میزان خودشیفتگی فرد است. در تعریف خود شیفتگی باید گفت که خودشیفتگی یک الگوی منشی است که ویژگی عمده ی آن توجه افراطی و وسواس گونه به "خود" است (در رابطه با خودشیفتگی رجوع شود به مقاله های پیشین اینجانب در شماره های 129 و 150 نشریه ی فرهنگ). از دیدگاه فروید جنین برای ادامه حیات خود تماما به وجود دیگری که قابل تفکیک از وجود خودش نیست، وابسته است و مطلقا بجز حیات خود چیز دیگری را متصور نیست. پس از به دنیا آمدن، به تدریج از خودشیفتگی او کاسته می شود و هرچه بزرگتر مس شود، موضوعات دیگری به جز "خود" را مرکز توجه قرا رمی دهد. در بدو تولد او هنوز قادر نیست غیر از "خود" را درک کند. برای او دنیای برون وجود ندارد. یعنی میان "من" و "غیر از من" تفاوت قائل نمی شود. تنها حقیقت قابل درک برای نوزاد خودش و نیازهای خودش، همانند احساس تشنگی، گرسنگی، سرما و گرما، می باشند. به تدریج که نوزاد بزرگتر می شود، سایر جنبه های حیات پیرامون خود را به عنوان وجود مستقل از خود مورد شناسایی و تایید قرار می دهد. در واقع به این اصل پی می برد که چیزهای دیگری جز "من" وجود دارند که ویژگی های خاص خودشان را دارند. برخی سرد، برخی گرم، برخی زبر، برخی صاف و نرم هستند و برخی اشیاء ویژگی هایی دارند که برای وجود او خطرناک است مانند شیئی داغ. کودک در این مرحله از رشد به این حقیقت پی می برد که اگر بخواهد به حیات خود ادامه دهد چاره ای ندارد جز اینکه ویژگی های اشیاء و دنیای خارج از خود را درون سازی کند. یعنی ویژگی های اشیاء خارج را با روان خود همساز و هم آهنگ نماید. بدین نحو او به تدریج می آموزد که می باید از میزان خودشیفتگی خود بکاهد تا بتواند با اشیاء و سایر موجودات همراه و همسو شود. در غیر این صورت، قادر به برقراری ارتباط با دنیای خارج از خود نخواهد بود. این حالت می تواند به نوعی بیماری پسیکوتیک کودکی منجر شود. بنابراین با ضربه هایی که بر پیکر این خودشیفتگی اولیه وارد می شود، کودک به تدریج قوانین دنیای برون را می آموزد.

البته باید اذعان نمود که این خودشیفتگی اولیه تا حدودی در فرد باقی می ماند و فرد هیچگاه قادر به رهایی کامل از شر آن نخواهد بود. اما در صورتی که خودشیفتگی در فرد تثبیت شود (به دلایلی که ذکر آنها در حوصله ی این مقاله نیست)، فرد از خودشناسی باز می ماند. در واقع یکی از آفات خودشناسی خودمحوری یا خودشیفتگی است که می تواند به دو صورت اولیه (اصلی) و ثانویه (غیر اصلی) باشد.

خود شیفتگی اولیه یا اصلی توجه افراط گونه شخص به نکات مثبت خودش است. او بطور وسواس گونه به زیبایی های جسمانی و برتری های روانی خود توجه دارد. شیفته ی بدن خود یا برخی از جنبه های شخصیت خویش است و بنابراین در واکنش های رفتاری خود به شدت خودمحور است و به دیگران بسان اشیاء می نگرد، اشیائی که تنها در خدمت او به ماند آئینه ای برای بازنمایاندن زیبایی ها و قدرت شخصیت او هستند.

خودشیفتگی ثانویه (غیراصلی) آن نوع از خودشیفتگی است که مرکز توجه فرد به درون خودش باز می گردد نه به خاطر عشق به خود، بلکه بخاطر تمرکز افراط گونه بر ضعف های خود. در این حالت توجه فرد به حالات درونی، بازخوردهای عصبی و بیمارگونه، اضطراب ها، ترس ها، بیماری ها و سایر نیازهای بیمارگونه خود است. چنین فردی آنقدر محو واکنش های بیولوژیک جسمانی و روانی خویش است که قادر نیست با دیگران یک ارتباط حقیقی و اصیل برقرار نماید. ذهن او بر محور مشکلات و مسائل خودش دور می زند و با دیگران تا زمانی که مسائل او را مورد توجه قرار دهند در ارتباط قرار می گیرد. "من" در این افراد از رشد ناقص برخوردار است و قادر نیست نیازهای کودکانه "نهاد" را محدود کند. این نوع خودشیفتگی را در افراد هیپوکندریازیس Hypochondriasis می خوانند. تمرکز "من" در این افراد بر روی جنبه ها و حالات غیرطبیعی درونی است. ذهن متمرکز بر تغییرات درونی است. این افراد دائم در حال بررسی علل و عوامل احتمالی بیماری های گوناگون در درون خود و راه های درمان آنها هستند. آنها به کوچکترین علائم درونی حساس هستند و این علائم را مترادف با وجود یک بیماری خطرناک و کشنده ارزیابی می کنند...

ادامه دارد



۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

ضمیر آدمی

بحث خود و یا خویشتن و یا ضمیر آدمی‌، مقوله‌ای پیچده است که علم روانشناسی‌ همواره به دنبال شناخت و برسی‌ این امر می‌باشد. بیدرنگ این در حس ذاتی بشر است که از خود دفاع بکند و در صدد ادامه بقا باشد.

زنده ماندن و یا تداوم نه تنها وابسته به براورده شدن نیازهای جسمی‌ ماست، بلکه متاثر از نیازهای عاطفی فرد هم می‌باشد.
نیازهای عاطفی و یا احساسی‌ همانا به پرورش خویشتن و قدرت ادامه زندگی میپردازد. کودک انسان وقتی‌ یاد می‌گیرد که خود را دوست بدارد که در آینه چشم مادر مهربانی، شوق، محبت، و توجه را ببیند. زمانی‌ که کودک ما خود را با اسم فاعل "من" به دریچه توجه و هوش عاطفی ما می‌رساند، میتوانیم مطمئن باشیم که کودک ما خویشتن را جستجو می‌کند و می‌خواهد که شخصیت مستقل خود را بسازد. اگر تا سن یک سالگی
فرزند ما خود را محور دنیا میداند، حالا تدریجا میاموزد که ایشان برای حفظ خویشتن نیاز به شراکت و ارتباط برقرار کردن با دیگران، و یا به عبارتی نیاز به همزیستی‌ با افراد دیگر دارد.

در این راستا شکل رابطه فرزند با افراد مختلف و قوا نین متفاوتی که بزرگان برای این کودک وضع میکنند، همه تاثیر مستقیم بر شکل گرفتن شخصیت و یا خویشتن کودک دارند. اگر پدر، مادر، و دیگر بزرگسالان محیط کودک، با احسان , صمیمیت، فروتنی، مهربانی، و احترام برخورد کنند، کودک میاموزد که ایشان در محیطی‌ امن و قابل اعتماد رشد می‌کند و دیگر نیازی به جنگیدن و یا رفتار ن نا مناسب یا ناهمگون برای کسب حقوق خویش ندارد. اینجاست که خویشتن و یا درون کودک ما مکانی امن و همگو ن است، اینجاست که فرزند ما به توان‌های خود اعتماد می‌کند و در سیر رشد طبیعی خود سلامت و توانا پیش میرود.

استفاده از تئوری روانشناسی‌ فردی ادلر برای شناختن مقوله خویشتن:

آلفرد آدلر(۱۹۶۴) تجارب انسان را در قالب قدمهای مداوم بطرف حرکت و ارتقئه خویشتن تشریح می‌کند. در این تحرک فرد برای بدست آوردن و یا فرهم ساختن امینت، نگاه داری ظاهر خویش و یا اعتماد بنفس، و یافتن حس تعلق به جامعه بشری، هر کاری که در توان خویش باشد انجام میدهد. در حالتی که فرد بتواند همکاری با دنیای تعریف شده خارج از خود، نشان دهد، میشود امیدوار بود که این شراکت برای فرد سدمند است و به هدف ایشان که همانا ارتقا خویش و یافتن حس کنترل بر شریت خود دارد یاری می‌رساند. در واقع این سود دهی‌ زمینه معنوی رفتاری، فکری، و احساسی‌ برتریت یا در کنترل بودن را که همان حفظ امینت شخصی‌ می‌باشد را فراهم میاورد.

واضح است که ما هر چرا که نداریم را بدنبالش میگردیم. اگر ما عشق و محبت در خانواده ندیدیم، در نوع روابط خود به دنبال یک قطره توجه و دوستی‌ هستیم. ادلر معتقد است که فرد در شرایط کمبود حس کمتر بودن و یا پایینتر بودن از دیگران را در وجود خود حس می‌کند و برای جبران این حس ناکامی و یا حس کمتر بودن به کارهای دست میزند که خود را بالا تر بکشد و یا به یک نو برتری دست یابد. برای شفاف شدن این حس کمبود و برتری، میشود به کودکی که تازه دارد پا می‌گیرد توجه کرد. این کودک برای ایستادن و یا محک زدن توانی‌ خویش به هر جا دست میندازد و در هنگام ایستادن وقتی‌ که تشویق میشود، هیجان موفقیت و توانی‌ ایشان را به تکرار این رفتار و بزودی راه رفتن و دویدن می‌کند. در این بحث ادلر و رهروان تئوری روانشناسی‌ فردی ایشان تاکید فراوان بر تشویق کردن فرد دارند و اضافه میکنند که پیدایش و رشد ناراحتی‌ روحی و روانی‌ به دلیل سرخردگی و حس کمبود ارتباط مستقیم دارد.

شاد و مشوق باشید.

پوران پور اقبال



۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

تاریخ علم روانشناسی

تاریخ علم روانشناسی‌ برمیگردد به دنیای فلسفه، معرفت، و دنیایی که سوال مهم دانشمندان این بود که ما چه هستیم، چگونه بوجود آمده ایم، چگونه میدانیم، از کجا میاییم و به کجا میرویم.

در قرن هیجدهم دید تحقیق علمی‌ به افرادی بود که بطور ناگهانی و یا در یک دوران طولانی مدت رفتارهای عجیب از خود نشان میدادند. گروه دیگر مورد توجه زنانی بود که به قول فروید، هیستریک بودند و یا دچار تشنج و تنش‌های عصبی بودند.

در دنیای که فرق بین نرمال و غیر نرمال نامشخس است، باید بدانیم که علم روانشناسی‌ به برسی‌ کلی‌ و همه جانبه زندگی شخصی‌ افراد نگاه می‌کند تا بتواند شناخت نسبی‌ نسبت و رفتارها، افکار، و روابط بین انسانی‌ که دچار اختلال میشوند بپردازد.
حالا شاید بپرسیم که چرا ما به روانشناسی‌ نیاز داریم؟ در یک پاسخ کوتاه میشود گفت که ما برای درک رفتارها، اندیشها، و افکار خود نیاز به یافتن شناخت علمی‌ و معتبر هستیم، و این علم همانا روانشناسی‌ است.

شاد باشید.

پوران پور اقبال


۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

خود را باختن یعنی چه؟

بسیاری مواقع برای تشریح یک موقعیت سهمگین، بیان میشود که کسی‌ خود را باخت. این خود را باختن در لحظه‌های بحرانی و یا نا مناسب نشانه عمق ترس و نگرانی فردی ما می‌باشد. در اصل اتفاقی‌ را که ما تصویر می‌کنیم این است که یک فرد در شرایطی بس ناگوار به شدت از حل عادی خود بیرون میاید. در واقع میشود تصور کرد که در یک مسابقه بین خود (فرد) و شرایط بحرانی، خود (فرد) بازنده شد، و یا به نوعی شخص خود را میبازد.

علائم بحرانی و یا باختن این خویشتن میتواند بسیار متفاوت باشد و راه برخورد به این بحران برای هر یک نفر از ما فرق می‌کند. ولی‌ نشانه‌هایی‌ چون انکار،بهت زدگی هیجانی، اختلال در توجه وحافظه، خشم، فرا موشی، یاد آوردن ضربه، منتظر حادثه بعدی شدن، ناامیدی، احساس گونه کردن، غمگین شدن، افسردگی، بسدقی عصبانی‌ شدن، انزوا طلبی، افزایش مصرف دارو، و از دست دادن معنی زندگی‌ بسیار جدی هستند و نیاز به درمان دارند.

در این خود را باختن، بسیاری از مواقع ما راهی‌ و یا دلیلی‌ برای حال بحران و یا پذیرفتن بحران نمی‌بینیم، چرا که فکر ما و ذهن ما در شرایط بحرانی و یا هیجانی قادر به تحلیل نیست. روش برخورد ما با یک بحران همانا به اعتقادات ما، احساسات ما، و رفتارهای ما در شرایط غیر بحرانی دارد. کسانی‌ که از حمایت خا نودگی و یا اجتماعی برخوردار هستند، میتوانند با تکیه بر روش‌های مثبتی چون صحبت، مشاورت، تعمق، و تمرین بر بحران غلبه کنند. در شرایط نداشتن این کمک‌های فکری، راه مواجه شدن به بحران میتواند مخرب و یا نا مناسب باشد. یافتن و استفاده از رفتارهای جدید در حالی‌ امکان پذیر هستند، که قابلیت شنوایی و پذیرش ضعف‌ها و آشفتقی‌های روحی وجود داشته باشد.

پیروز باشید.

پوران پور اقبال